من همین الان فهمیدم(اینجا) که دفعه قبلی که به دنیا اومده بودم٬ دختر
بودم با موها و چشمای تیره٬ زمان تولدم سال ۱۲۵۰ بوده !
یه جایی تو آمریکای لاتین٬ کیمیاگرـ جادوگر بودم !
حالا می فهمم چرا این همه النگو و گوشواره و گردنبند همیشه از من
آویزونه!
حالا می فهمم که این اکسنت مکزیکی ـ کلمبیایی ٬ وقتی انگلیسی
صحبت می کنم از کجا اومده!؟
و اینکه چرا آپاچی دختر خاله/ عموی منه! و کلاً تمام اون چیزهای عجیب
غریبی که هیچ توضیحی واسش نداشتم الان مثل روز روشنه...
شکلات و قهوه و فلفل قرمز و هالوپینا...
*********************************
پ ن ۱: درس و مشق تعطیله...
پ ن۲:فکر کنم امروز صبح بز سفالی آقای فاکس تل رو گاز گرفت٬ چون
آقاهه من رو صدا کرد و گفت میشه این رو از دم دست من برداری!؟
توی این هوا کنار رودخونه که قدم می زنی فکر می کنی
اون بهشتی که تو قصه ها می گن یه تیکه اش کنده شده
افتاده پایین!
من آخر هفته ای رو که همش مهمونی باشه و بعد مهمونی
حرف مهمونی باشه و کنسرت باشه و قبل کنسرت همه جمع
بشیم اینجا و شلوغ کنیم و بعد کنسرت بریم ساندویچ بخوریم
و هی ریز ریز بخندیم و پچ پچ کنیم و تازه کلی هم اکشن باشه
آخر هفته مون و هیجان داشته باشیم رو آی دوست دارم!
یا من دیوونه هستم که بخاری روشن کردم و نشستم اینجا درس
می خونم یا اینایی که تو این هوا بیکینی پوشیدن و مشغول
شنا کردن هستند!
نگفته بودم که دوستم می دونه که بز سفالیِ اگه گرسنه اش بشه
میره برگای بامبو رو می خوره؟
نه اینکه من درس نداشته باشم ها نه از همیشه اوضاع خرابتره
ولی فقط ۱۰ روز مونده...
کاش میشد بعضی آدمها رو تکثیر کرد٬ اون وقت به اندازهء همهء
روزهای سال مهربونی وجود داشت!
امروز دوباره کوکوبارو قشنگه اومده بود گپ بزنیم٬ اون نشست لب
بالکن من رو صندلی٬ من قهوه خوردم٬ اون بیسکویت٬ اون رفت به
بچه هاش برسه٬ منم اومدم درس بخونم...
من موفق شدم دو گاز سوشی بجوم و قورت بدم و نمیرم!
دوستم٬ ادامه بده... :)
من عاشق این گوگلم! اگه گوگل نبود کی غلط دیکته های
من رو با مهربونی درست می کرد؟ راستی من نیم فاصله ندارم چرا؟
آی من از این فیس بوک خوشم میاد! اول صبح همه خبرا رو
می ده دستت!
"فلانی امروز با فلانی دوست شد! فکر کنم بد نیست تو هم بری
با اون یکی دوست شی! این یکی خوابش میاد! تو در چه حالی؟
اون یکی تو رو گاز گرفت! این واست بالش پرت کرد! نمی خوای
مشت بزنی تو دهنش؟؟"
من نمی تونم از این هوا لذت نبرم...
************************************************
پینوشت:این قهوه و کرواسان خوردن های این روزها انگار به اندازهء اون
قهوه و چیز کیک های قدیمی می چسبه!؟
همون قدر گپ و خنده و پچ پچ و نگاه مهربون و بوسه و موهای کوتاه و
موهای بلند٬ فرفری روشن یا صاف مشکی٬ روی مبل های سبز نرم یا
صندلی های چوبی سفت...
پینوشت بعدتر: آی الان اینجا بارون می باره از اون بارون عاشقونه ها!
من خودم رو به زور چسبوندم پشت پنجره رو صندلی که درس بخونم :(
حالا هی درس می خونم٬ هی چای می خورم و هی عاشقی می کنم
با این بارون...
برم دوباره صندوق پست رو چک کنم٬ صندوق پستمون راهش از زیر بارون
رد میشه و به رودخونه هم نزدیکه!
لباس خونهء ماه و ستاره ای که باهاش اومدم اینجا تقریباً
محو شد بس که شستمش و پوشیدمش! حالا یه لباس خونهء
آبی خارپشتی دارم از این نرم٬ مهربونا...
حتی مریضی از درس خوندن بهتره! همین شد که به این مریضیه
رو دادم که خونه نشینم کنه٬ حداقل عذرم واسه درس نخوندن موجه
باشه ولی مریضی نامرد زودی خوب شد و من دوباره نشستم پشت
میز!
این روزا هوا ماه شده٬ روزا خنک و شبا نیمچه لرز آور می چسبه پتو به
بغل و چای به دست واسه خودت ولو شی رو کاناپه دم پنجره ٬ فبلم ببینی
کتاب بخونی...
من یه خروار درس نخونده و مقاله ننوشته دارم که باید تا آخر این ماه تمومشون
کنم٬ اونوقت این درسای نخونده انگیزه میشه که هزار تا کار بی ربط دیگه رو
که هزار سال انجام ندادم با جدیت انجام بدم مگر یاد درسام نیوفتم!
یه کتابخونه خریدم این هوا٬ دو سه تا طبقه اش هنوز خالیه ٬ به زودی
پرش می کنم٬ یه کاناپه هم واسه این گوشه اش خریدم خلاصه که شده
دنج و مهربون اتاقه٬ ولی هنوز وقت نشده ولو بشم روش پل استر بخونم
فقط A history of feminist design for american house
و چند تا چیز دیگه خوندم که باید از روشون مقاله بنویسم و نشده که نشده...
خوب شد رفرنس های فارسی رو با خودم آوردم کلی کارم راه می اندازن
فقط اشکالش اینه که اون حاشیه نوشته های کتاب شهر شناسی و
اکولوژی اجتماعی شهرها که سر درس خوندن واسه ارشد تو کتابخونه
من نوشتم و ب جواب داده می برتم به دور دستا...
راستی دوستم خوب شد برگشتی ها هرچند وقت نشده یه الواتی
حسابی بریم با هم ولی خوب بودنت اونور پل خودش کلی دلگرمیه :)
دانشگاه می روم!
کوله به دست٬ وسایلم رو از گوشه کنار جمع می کنم جین آبی ٬ بلوز آبی٬
کوله و کفش قرمز٬ دستمال آبی ام را چند دوری می پیچونم و زیر موهام گره
می زنم به تنها چیزی که فکر نمی کنم موجه بودن است!
دانشگاه می روم!
حالا روز اول یا سه هفته بعد فرقی به حال من نمی کند٬ اصولا این دانشگاه
رفتن اینجا با همه خوبیهاش فرقی به حالم نمی کند! دانشگاهی که ب ندارد
م ندارد ٬هیجان و تپش قلب ندارد٬ گونه گل انداخته ندارد ٬حالا بگذریم از آقای
بلند٬ آقای جوراب٬ آقای حمل و نقل و... که دیگر کاربردی هم ندارند!
دلم سوپر قدس کنار دانشگاه را می ٬کاش زندگی دکمه تکرار داشت
و من هی بریدن هندونه با کلید و خوردنش لبهء جدول خیابان فرهاد رو
تکرار می کردم !
دانشگاه می روم!
اینجا اصلا روز اول نداشت بماند که یولاندای "چینی" از دور برایم کلی ابراز
احساسات به سبک" استرالیایی" کرد ولی اصلا اینجا همه چیزش fake
است ٬ حتی اسم چینی هایش!
من دلم ب می خواست روز اول دانشگاه ٬که محکم بغلش کنم و دماغم رو
فرو کنم توی مقنعه اش که همیشه بوی مارکیز می داد بوی ب...
و م ٬که به شلوغی های من و آتش سوزاندن هایم هی چشم غره برود
در نقش خانم مین چین* !
و باز دلم می خواست که شرکت نکردن در راهپیمایی ۱۳ آبان غیبت از
کلاس ژئومورفولوژی حساب بشه و من و ب از پنجره آویزوون بشیم تو حیاط
و مقنعه من گیر کنه به حصیر و من با موهای پریشون جلوی آقای نگهبانی
فرود بیام ٬ بعدش بریم کتاب بخریم و هات چاکلت فندقی بخوریم...
دلم غروب های دانشگاه و ...بگذریم...
دانشگاه می روم !
و درست همین جمعهء پیش رو تحویل پروژه دارم و نوشتنی هایی که ننوشته ام
و خواندنی هایی که نخوانده ام و زبان انگلیسی که مرا خواهد کشت٬ همین
شد که وبلاگ نویسی ام گل کرد و نوستالژی هایم شکفته شد و سرم پر شد از
کلماتی که ربطی به مکتب شیکاگو و آرمانشهر و باغشهر ندارد...
همین است دیگر موعد تحویل پروژه نزدیک است...
******************************************۸۸
*:مدیر مدرسهء سارا کروو

:)
# میگم حالا که تب نامجو پرستی و نامجو ستیزی از سر همه
افتاد٬ گاهی که بارون میاد زمزمه می کنم:
دریای خزر گردم٬ خواهی تو اگر جونم...
# من باید برم دانشگاه دوباره...
# رفتیم کوهستان دسته جمعی٬ کلبهء جنگلی داشت٬ بخاری
هیزمی داشت٬ تاکستان و شراب داشت٬ خوش گذشت...
یه شب که من و دوستم تلاش می کردیم آتیش روشن کنیم
فندک دراز و باریکم افتاد تو بخاری و ترکید!
#با قطار زیاد رفته بودم گلد کست و برگشته بودم ولی پیش
نیومده بود دو ساعتش رو بخندم که پیش اومد!
مرسی دوستم :)
# فکر کن که من برم نقاشی یاد بگیرم...
#من باز باید برم دانشگاه از همین دوشنبه...
#آخه من چطوری واسه یه آدم خارجی که فقط ماهی می خوره
غذای ایرونی بپزم؟ کی باقالی پلو با ماهی دیده؟ یا ته چین با
میگو٬ ها؟
# یادم نبود که نه کیف سورمه ای دارم نه شلوار قهوه ای...
# تازه :
یک روز ارس گردم٬ اطراف تو را گردم...
******************************************
پینوشت: گفتم که باز باید برم دانشگاه٬ نگفتم؟؟؟
بی خبر که به خانه برگردی تمام هفده ساعت پرواز و معطلی
بین راه را هیجان زده رویا می بافی اگر از جنس من باشی!
هیچ چیز لحظه ها را خراب نمیکند٬ نه مامور سختگیر فرودگاه
بریزبن ٬ نه مردک چینی عوضی فرودگاه کوالالامپور و نه پلیس
بی تربیت وطن!
بی خبر که به خانه برگردی٬می شود پشت در ایستاد با گوشی
چسبیده به در و قلبی که دیوانه وار توی گلو می زند...
می شود که مامان را نیمه راه اتاق و آشپزخانه غافلگیر کرد!
می شود دو شب زودتر یلدا بگیری و همه جمع باشند و تو
ناگاه ظاهر شوی و بعد بوسه و آغوش و ناباوری و شاید اشک ...
زمستان غافلگیرت می کند با همهء برفی که هرگز یکجا در عمرت
ندیده ای٬ بیرون میزنی مثل گذشته ها٬ هر روز با یکی٬ گاهی هم
تنها٬ هی تو برف ها راه می روی٬ هی عکس می گیری و هی با خودت
آواز می خوانی٬ کتاب می خری٬ قهوه می خوری...
بر که می گردی روی ترنج گندههء فرش ولو می شوی و چای
می خوری٬ اینترنت کم سرعت٬ همه چیز و همه جا فیلتر٬ لبخند
می زنی و درست یک ماه و اندی بی خیالش می شوی!
باید برگردی٬ جمع و جور می کنی و چیز عجیبی جایش خالی
می ماند! جمع و جور می کنی و چیز عجیبی جایش را پر می کند!
غمزده و ماتم گرفته نیستی٬ سبکی از این همه خوشی که گذرانده ای
و مهری که داده ای و ستانده ای و دلتنگی بفهمی نفهمی٬ برای شهر
آفتابی دور دست و رودخانهء پیچ در پیچش و دوستانت...
سفر تمام می شود٬ فرودگاه همان فرودگاه سه سال پیش است٬ این
تویی که غریبه نیستی و از پشت اولین پیچ چهرهء مهربان دوست
بهاری ات پیداست!
به خانه برمی گردی رد مهربانانهء دوستی دیگر توی گلدان شکفته!
از شب گذشته می نشینم میان چمدان های نیمه باز ٬ از شب گذشته به
خودم توی آیینه ام لبخند می زنم٬ نور ماه روی پایه های نقره ای شمعدان هایم
می درخشد٬ بز سفالی ام را ناز می کنم و روی گلیم نیمه تا شده ام به خواب
می روم...
به خانه خوش برگشتی مسافر :)
و بدین ترتیب من متولد شدم! :)
اینجا نشسته ام کارهایم را رسیدگی می کنم و هی از یک جای
نامعلومی باد بوی برگ های باران خورده و انار پاییزی می آورد
در این شرجی دسامبر بریزبن!
و سر انگشتانم جوری بیتاب اند انگار که جقه های ترمه ای قدیمی
را نوازش می کنند. و من هی ذوق مثل چشمه از دلم می جوشد از چشمانم
سر ریز می شود!
باز حال شیدایی دارم این روزها!
۱ـ وسط مهمونی خونهء بهار اینا که با یه لیوان گنده چای خوشرنگ
و بو ولو شده ام کنار میز در گوشهء نزدیک به جعبهء شکلات٬
موبایلم زنگ می خوره با یک شمارهء عجیب جواب که می دم از اون ور
خط٬ یعنی اون ور دریاها صدای بابام میاد که میگه خونه نبودی دختری٬
زنگ زدم رو موبایلت بهت بگم اینجا برف اومده این هوا و جات خالیه و با
بدجنسی مهربانانه ای که فقط خاص خودش می خنده٬ و صدای مامانم
در بک گراند که میگه چرا میگی برف اومده٬ دلش میسوزه!
و صدای اومدن آپاچی در بک گراند صدای مامان که نشون میده این روز برفی
از اون روز برفی خوب هاست!
و من فکر می کنم و دلم برای همهء اون آدمها تنگ میشه و برای برف و
لبخند می زنم...
۲ـ رسیدیم گلد کست٬ تو همون فروشگاهِ من به هوای اینکه واسه آبجی
لنگ درازه دارم کادوی عروسی می خرم هی گردنبند و انگشتر امتحان
می کنم و خانومه با دست کشای سفید هی موهای من آروم از دورم
جمع می کنه و هی معذرت خواهی می کنه که موهام دردشون اومده
و من هم مثل یه خانوم واقعی ــ نه مثل خودم! ــ با لبخند غنچه به خودم
که تعجب زده نگام می کنه تو آیینه نگاه می کنم و یواشکی شکلک
در میارم!
خانومه کادوی عروسی آبجی لنگ درازه رو مهر و موم می کنه و من دیگه
نمی تونم امتحانش کنم!
و من به آبجی لنگ دراز که حالا دیگه خانومی شده و نارنگی رو با پوست
نمی خوره فکر می کنم و لبخند می زنم...
۳ــ ما چیپس و ماست و سالاد کلم می خوریم و پسرها وانمود می کنند
که مشغول آمده شدن برای مرحله باربکیو هستند! من و شادی سعی
می کنیم با بلند ترین برج مسکونی گلد کست عکس یادگاری بگیریم.
آسمون به نظر خیلی خوشحال نمیاد و ما شروع می کنیم به بررسی
راهکارهای موجود ولی طرح پیشنهادی به عمل نمی رسه و ما دوباره با
چیپس و ماست و غیره مشغول می شویم.
بقیهء میهمانان میزبان مهربان ما رسیده اند و یک بارون وحشی قابل
پیش بینی باربکیو پارتی را به پول پارتی تبدیل می کند ولی ما شادمانه
باربکیویمان را گاز می زنیم و به گرفتن عکس یادگاری با در و دیوار و استخر
و دوستان ادامه می دهیم!
و من در گوشهء تاریک و خیس این شب بارونی برای لحظه ای پنهان
می شوم و به جای برف به بارون لبخند می زنم...
۴ــ از پایین بلندترین برج مسکونی به نزدیکی یک سومش نقل مکان
می کنیم تا برای میزبان مهربان تولد بگیریم .
من که به همسفر جان یادآوری میکنم که "تا خونه راه درازی در پیش" در جا
چندین پیشنهاد شب بمونیم دریافت می کنیم و...
تولد و چای و کیک و رقاصی و یکی از عناصر معلوم الحال وبلاگشهر* که فیلم
خبری تهیه می کند.
من یه تکه بزرگ شکلات می خورم و بخار خوشبوی لیوان چای رو حس می کنم
و لبخند می زنم...
۵ ــ پانتومیم بازی می کنیم و همگروهی نازنینمان که فارسی اش به خوبی
انگلیسی اش نیست شب ما را می سازد٬ همه می خندیم و صدای خندهء
میزبان مهربان از همه بلند تر است! ــ بار اولی که من این میزبان مهربان را
دیدم شیفتهء این قهقههء بلند و پر صدا و شادمانه اش شدم! ــ
من به سرزدن آفتاب از دل اقیانوس نگاه می کنم و فکر می کنم به این همه
دوستی و مهربانی که این سرزمین دور دست را آشنا و دوست داشتنی کرده
و لبخند می زنم...
۶ ــ بعد از دو ساعت خوابیدن بیدار می شوم و سعی می کنم با ایجاد سر و
صداهای غیر عمدی بقیه را بیدار کنم٬ اولین کسی که لای پلک هایش را باز
می کند به دام می افتد و روز آغاز می شود!
تمام روز تن به آب و آفتاب می دهیم و خوش می گذرانیم٬ رو به شب میزبان
مهربان و دوستانمان را می بوسیم .
من آفتاب سوخته و خسته و شادمان روی صندلی ماشین ولو شده ام
به همسفرم نگاه می کنم و لبخند می زنم...
۷ــ "لیل برو" روی اورکات برام نوشته٬ اینجا برف اومده و تو نیستی که
بریم برف گردی و قهوه و چیز کیک. دایره کامل می شود! چیز بی نظیری
باید باشد آخر هفته ای که با برف شروع شود و با برف تمام!
من زیر لحاف آبی ام می خزم به برف به بارون به دوستانم اینجا و در
دور دست٬ به کسانم در سرزمین مادری می اندیشم ٬ چشمانم را
می بندم و لبخند می زنم...
***********************************
*: لینک ندارد چون نمی دونستم که اجازه دارم یا نه :)