با توام!
حرفی بزن....
پیش از این هیچ گاه هجوم سنگین این همه غم را به یکبار تجربه
نکرده بودم...
غمگینم٬ غمگین و تلخ...
#از دانشگاه رفتن٬ ترم اولش رو دوست داشتم! چون استاد سر کلاس
یه لیست بلند و بالاداد دستم٬ راپید و خط کش ومدادHP و کالک و پرگار
و... بخرم و من ذوق زده فکر می کردم روزای زیادی خم میشم روی
میز نقشه کشی و...
اما گول خوردم چون بعد از اون هر کی اومد سر کلاس یه تکست بوک
داد دستم قد مثنوی که برم بخونمش و نقدش کنم و ...
گول خوردم چون روزای نقشه کشیدن و پرینت گرفتن و رنگ زدن
تبدیل شد به ساعتهای بی پایانِ من و کتابخونه و یه خروار خوندنی
و فرهنگ لغت و جمله های درهم گوریده ای که می نویسم و
می نویسم و می نویسم!
من گول خوردم ولی چاره ای نیست٬ چیزی نمونده٬ تموم میشه...
#از گیجولی های خودم این رو دوست دارم که هنوز بعد از چهارسال هر
بار با شنیدن صدای آقایی که تو بلندگوی روی دیوار هال زندگی می کنه
و میگه توجه توجه٬ هشدار آتش در حال تست می باشد٬ از جا می پرم
و می دوم...
#از این شهر سبز همین دیوونگی هاش رو دوست دارم٬ همین روزهای
خنک و بارونی رو که درست مثل یه هدیهء ناگهانی می مونه٬ بعد از
روزها گرما و آفتاب و شرجی٬ یه روز که از خواب بیدار میشی٬ هوا ابره
نه از اون ابری خفه ها٬ از اون ابری های قهوه خوردن تو تراس.
و بارون می باره نه از اون بارون داغهای استوایی٬ از اون بارون ریزای
خنک پیاده رفتن تا اون سر پل...
#آز آشپزی کردن اون قسمتش رو دوست دارم که آخرای پخته شدن خورش٬
در قابلمه رو بر می دارم و زعفرون و دارچینش رو می ریزم٬ بعد دو تا قل که
زد یه بویی همه جا رو بر میداره که نگو٬ خونه میشه عین خونه های واقعی
از اونا که توی حیاط حوض گرد آبی دارند با درخت چنار و گلدون های
شمعدونی و یه عالمه شیشه های رنگی که نور آفتاب رو پخش می کنه
رو گلهای قالی...
اون وقت خورش رو می چشم و می گم برم شمعدونی ها رو آب بدم!
#از نقاشی کردن٬ خریدن رنگ و مداد و قلم مو رو دوست دارم! و یه چیز
دیگه نشستن روی تراس با لیوان قهوه و تماشای دستهای دوستم٬
که روی بوم میچرخه و می رقصه و رنگ رو به زندگی تبدیل می کنه و من
هربار تعجب می کنم که چطور حرکت دستش تبدیل به منگوله های
رنگی گلیم می شه و توی باد شروع می کنه به تکون خوردن...
#از وبلاگ نوشتن همین درهم نوشتن رو دوست دارم٬ انگار که دارم
با خودم زمزمه می زنم٬ مثل وقتهایی که از سربالایی کنار رودخونه
میام بالا و با خودم حرف می زنم تا سربالایی تموم شه...
#زمین که کم کم می چرخه و سال که می گذره انگار که
خورشید هی بالاتر و بالاتر میاد! هوا هی گرم و گرم میشه
آفتاب می تابه و همه جا داغ میشه٬ آفتاب می تابه و رودخونه و
اقیانوس رو با خودش می بره هوا و همه جا دم می کنه٬ آفتاب
می تابه و بوی سنگین و نفس گیر برگ پهن های استوایی در میاد
آفتاب می تابه و من دلم برای بریزبن دوست داشتنی تنگ میشه!
# حالا یا از گرما یا تنبلی یا هرچیز دیگه نوشتنم نمیاد! هزار تا
نقاشی با مداد شمعی هام اینور و اونور کشیدم٬ هزار تا قصه توی
ذهنم واسه خودم تعریف کردم٬ اما نوشتنم نمیاد که نمیاد...
#دیدید که مردم صبحها قهوه با نون تست می خورند٬ من قهوه
می خورم با فیس بوک! اونوقت این چند وقت که نبودم و اونجا
فیس بوک دم دست نبود٬ صبحها ماگ قهوه به دست ماتم می برد
به گلای قالی و هی تو ذهنم رو دیوار این و اون چیزی می نوشتم!
بعد هی مامانه می گفت: خوبی حالا؟؟؟
#این دفعه ایران رفتنم طولانی بود حسابی٬ گاهی زنگ می زدم
اینجا با بچه ها که یه جا جمع بودند حرف می زدم و هی دلم براشون
تنگ میشد و هی اون عکس رو که واسم فرستاده بودندکه رو مبل قرمزهء
شری ولو شدن و موهای فرفری و صاف کوتاه و بلندشون با هم قاطی
شده رو نگاه می کردم و می خندیدم٬ فکر می کردم وای چقدر جای کلهء
فرفری من اون وسط خالیه!
#تازه این وسطا که من هی نوشتنم نمیومد کلی هم اتفاق افتاده! من
برگشتم٬ کارتینگ رفتیم٬ کریسمس بوده٬ سال نو شده٬ من متولد شدم
و روز تولدم همه دستشون بند بود٬گفتیم باشه هفتهء بعد٬همون روز همسفر
من رو برد سینما ماداگاسکار ببینم٬ تازه واسم یه سطل پف فیل هم خرید!
بعدش هم چون خسته بود مثل باباها که بچه هاشون رو می برن سینما
خودش خوابید!
برگشتیم خونه و تا رفتم تو ... :)
#گفتم ایران رفتم طولانی٬ اونجا با مامانه و خالهه هی میرفتیم بیرون و
گشت می زدیم٬ الان که تو پارچ در آبیه دوغ درست می کنم هی یاد
دوست مامانه٬ آقا سبیلو میوفتم که ازش خرید کردم٬یه ظرف چهار قسمتی
داده بود دستم که این مال صبحونه است٬ بعدکه من گفتم چه صبحونه ای؟
گفت شما جوونا که زندگی بلد نیستین٬ خامه و کره و پنیر و عسل بذار با
شوهرت بشین آی صبحونه بخور! بعد من گفتم: فک کن!
ولی ظرف رو خریدم!
هوا هم کلی خوب بود و پاییزی٬ هی گشتم و کتاب خریدم و کتاب
خریدم و کتاب خریدم...
بعدش هم رفتیم شیراز٬ من و آپاچی و ماتادور و اون یکی دختر داییه
که خوش گذشت٬ سفرنامه اش مفصله و نوشتنش کار آپاچی! :)
#به جای غر زدن از گرما٬ شکر می کنم که ترم تابستونی ندارم و اگر
نه که دانشگاه جنگلی و گرمای کشنده و رطوبت و حیات جانوری عجب
معجون جهنمی ـ ای می شد!
به جای گرما خوردن٬در کابینت رو باز می کنم یه کمی رو پنجه هام بلند
می شم٬ قوطی چای و هل رو بر میدارم٬ چای دم میکنم و هل ها را از وسط
می شکنم و می اندازم تو قوری٬ سر انگشتام رو بو می کشم مثل هر بار!
می خزم یه گوشهء خنک با چای و کتاب و ساندویچ پنیر و گردو
و گوجه فرنگی لبخند می زنم٬ صبر می کنم٬ تابستون هم تموم میشه
یه روزی...
#گفته بودم تابستون رو به کمین میشینم تا پاییز خنک و دلچسب ولی
گهگاهی سرک می کشم٬ زرد و نارنجی پوش همبازی آب و آفتاب
می شم با همهء کله های صاف و فرفریِ دیگه٬ مثل همین روزها...
******************************
پ ن: شرمنده که نوشتنم نمیومد!
#انگاری که آفتاب هی بالا و بالاتر میاد و شبح داغ تابستون از اون گوشه
کنارا پیداست٬ من اما هی به خنکای پاییز نزدیکتر میشم!
#یک چمدون باز وسط اتاق منتظره و من که هی یه چیزی می گذارم و یه
چیزی بر می دارم ٬چقدر بار بستن سخته! دو جفت کفش٬ نه سه جفت ٬
چند تا جین ٬بلوز وتی شرت و کیف...
#نشسته ام جلوی در باز کمد و به این فکر می کنم قرمز نمی برم٬ کوتاه
نمی برم٬ دامن نه٬ پیراهن نه٬ این یقهء بسته برای زیر یقهء باز مانتو!
این آستین بلند برای زیر آستین کوتاه مانتو٬ این شلوار کوتاه خوشحال
هم بمونه همین جا تا برگردم!
نشسته ام جلوی در باز کمد و به رنگها نگاه می کنم و فکر می کنم از کی
تا بحال این همه رنگ خوشحال کمد رو فتح کرده اند؟
رنگهایی که از دور من و خودشون رو داد می زنند!
#بگذریم یکی٬ دو تا سرمه ای و مشکی و خاکستری رو جدا می کنم و
می اندازم توی چمدون و چند تایی النگوی خوشرنگ که گه گاهی خودشون
رو از زیر آستین مانتو بیرون بکشند! شاید یکی دوتا گوشوارهء بلند بالا که از
گوشهء شالم سرک بکشند!
کفش های بلند قرمز و بلوز زرد براقم را کنار بقیه چیزهای عجیب گوشهء
کمد جا می گذارم! هرچه نامرئی تر بهتر! هر چه بی رنگتر٬ انگار که نیستی...
#چیز عجیبی است این خاک دوستش داری و نداری٬ دلتنگش هستی و
نیستی٬ اما حاضری نا مرئی شوی حتی! بی رنگ شوی حتی!
و به سئوالِ "سخت نیستِ؟" استرالیایی ها با لبخند پاسخ دهی: نه چندان!
برای من نه...
#چمدانم بی رنگ اما دلم رنگین کمان است...
#گوشه و کنار خونه سرک می کشم و هر جا که لازم شد یاداشت میچسبونم
به جای خودم٬ دستی به سر و روی بز سفالی می کشم٬ پای بامبو ها آب
می ریزم و از پنجره به رودخونه لبخند می زنم.
حالا یک چند وقتی من نیستم...
********************************************
پ ن:بین خودمان بماند٬ از حالا روزها را می شمارم تا فرودگاه و دیوار شیشه ای
و تو که از پشت پیچ نرم نرمک پیدا می شوی... :)

نام: گلپر
نام خانوادگی:جزیره نشین
محل تولد: مونت ویل
**********************************
پ ن: :)

اینم عکس٬ در ضمن اشکال از فلیکر نبود...

*عکس از فرناز و شاهین٬ جشن رودخونه و آغاز بهار و
تولد شیوا :)٬اون ور پل٬ بالکن دوستم اینا!
#این رودخونهء پر پیچ و خم شهر آفتابی ماست که ستاره
بارون شده!
#فردای روز آتیش بازی تو مسیر پیاده روی دوتا مارمولک نیم
متری دیدیم که به مناسبت آغاز بهار از خواب بیدار شدند!
#جریان اینه که هر چند وقت یکبار مردم به یه چیزی گیر میدن
همه وبلاگ نویسا لاست میبینند و همچنین بقیه مردم!
من هی زنگ می زنم خونه٬ با برادرام صحبت کنم ٬ لنگ ظهر
به وقت ایران٬ دوتایی خوابند! جریان چیه؟ لاست می دیدن تا دم صبح!
حالا اون یکی بزرگتره که صاحب اصلی لاست هست ظاهراً از بقیه
باج گیری می کنه سر سیزن جدید! زشته به خدا....
#اعضای قبیله من به زودی میبینمتون٬ دوباره می گم هرکی هر چی
خواست یه نامه بندازه من بیارم به غیر از "لاست" البته!
#در راستای گسترش هرچه بیشتر روابط اجتماعی حالا دیگه از
ساعت یک بعد از ظهر میریم مهمونی(سلام شیوا! )
***************************************
پ ن۱: فعلا همین دیگه٬ نوشتنم نمیاد!
پ ن۲: راستی دوستم اون همبرگری جدید رو من از بیرون دیدم
کلی عکس بی ناموسی چسبیده به دیواراش! کی بریم برگر خوری؟
گاهی وقتها یکی که برمیگرده و می بینیش تازه می فهمی چقدر
دلت واسش تنگ شده بوده وقتی نبوده...
گاهی وقتها زندگی خیلی عجیب میشه٬ توی دوستی هات یه
تجربه های عجیب غریبی می کنی٬ یه چیزایی می شنوی که
ناراحتت میکنه٬ یه چیزایی می بینی که خوشحالت می کنه یه
مدت به باورهات شک می کنی اما پاشون وامیستی٬ زمان که
می گذره آفتاب میشه و دوباره و دوباره و دوباره به این نتیجه
میرسی که همون تعریف خودت از دوست و باورهات به دوستی
درست بوده.
گاهی وقتها بعدش تازه می فهمی که چقدر خوب بوده این بالا و
پایینی که داشتی٬ همیشه درگیر بودی با واژهء دوست قدیم و
دوست جدید ٬ گاهی فکر می کردی دوستی باید عتیقه باشه٬
قدمت داشته باشه عین یه ظرف زیرخاکی زمان بهش گذشته باشه
تا ارزشمند شده باشه بعد این بالا و پایین یهو چشم باز می کنی
میبینی با هیچ زیرخاکی عوضشون نمیکنی همین دوستیهای جدید
محک خورده رو!
گاهی وقتها تو یه روز آفتابی زمستونی بهت خبر میدن که چه
نشستی؟ بیا که استرالیایی شدی!
گاهی وقتها قراره چند روزی بری مسافرت کلی هیجان زده میشی
مخصوصاً که مسافرتش شاید نون سنگک و کله پاچه داشته باشه!
گاهی وقتها من یه دنیا کار نکرده دارم و هی میام اینجا زیادی حرف
می زنم!
***********************
پ ن: از بریزی به ال ای: سایه بانوی دوست داشتنی تولدت دورادور
مبارک! :)
هی عکس های یکشنبه رو نگاه می کنم و هی فکر می کنم
چقدر مهربونه این موهای کوتاه و بلند و صاف و فرفری که با هم
قاطی شدند و این دستها که به هم آویزونن و این لبها که می خندند...
****************************
پ ن: :)